چاپ شده در مجله داستان شیراز -شماره 31 – بهار 1404
هنگامی که از هنر آوانگارد سخن میگوییم، بایستی بدانیم دقیقاً مرادمان از آن چیست. منظور من از هنر آوانگارد و ریشههای اندیشوی و جریان شکلگیری آن، همان چیزی است که در «درسگفتارهایی در مفهوم هنر آوانگارد در هنر معاصر ایران» در دو درسگفتار اول و دوم به چاپ رسیده است.[1] ازاینرو، مطالعۀ آن دو مقاله برای درک آنچه در ادامه خواهم آورد، ضروری است. همچنین بایستی در ابتدا از این سخن گفت که آیا ما اساساً به پیشفرض اندیشگانی بودن هنر معتقدیم یا خیر؟ بدون آنکه بخواهم وارد چنین بحثی شوم، تنها به این نکته بسنده خواهم کرد که پیشفرض این مقاله چنین است که هنر الزاماً و ضرورتاً امری اندیشگانی است. معتقدم که هنر آوانگارد غربی از پایه و اساس بر این پیشفرض استوار شده است و در غیاب آن، سخن از هنر آوانگارد نامعقول است. همچنین، بایستی از خویش بپرسیم آیا در جهان نوین همچنان بایستی هنر را در بافت زمانی و مکانی خاصی (زمان معاصر و ایران) در نظر بگیریم یا میتوان هنر را امری جهانی و ازلی-ابدی دانست؟ باز هم بیآنکه بتوانم اکنون وارد چنین مباحث دامنهداری شوم، بایستی روشن کنم که یکی از پیشفرضهای مهم این مقاله، اهمیت بافت (شامل زمان و مکان) است.
هنر آوانگارد، هنری مبارزاتی، پیشرو، و ایجابی است؛ پس ویژگی مهم آن موضعگیری علیه وضعیتی موجود است. در غیاب شکایت از وضعیتی خاص، مبارزه معنایی نمیتواند داشته باشد. اگر وضعیتی نامطلوب وجود ندارد، مبارزه و تلاش برای تغییر آن بیمعنی است. هنر آوانگارد ریشه در این تلقی از وضعیت موجود دارد که آن وضعیت، نامطلوب است و بایستی در جهتی خاص و مشخص (که همان جهت مطلوب است) تغییر کند؛ همچون عاشقی که میخواهد معشوقش را از چنگ وضعیتی نامطلوب که افرادی سوءاستفادهگر ایجادش کردهاند نجات دهد.[2] هنرمند آوانگارد همانقدر رادیکال است که فرد عاشق و همانقدر در برابر دشمن بیرحم است که عاشق در برابر ظالمی که معشوق را آزار میدهد. هدف از این مقایسۀ روانشناختی، این است که تأکید کنم الزاماً هنرمند آوانگارد وضعیت موجود را برای افرادی که دوستدارشان است (توده، تمام انسانها یا گروهی یا فردی خاص) نامطلوب میبیند. این حالت احساسی،…