چاپ شده در مجله داستان شیراز- شماره 30 – زمستان 1403
هر کدام از ما با نام و نام خانوادگی خودمان شناخته میشویم. انبوهی مدارک هویتی داریم که تاریخ تولد، شمارههای هویتی، جنسیت، محل تولد، نام پدر و … را در بر میگیرد. امضای مخصوص خودمان را داریم. در کنار اینها، از طرف جامعه تأکید بسیاری بر دستیابی به هویت فردی، تکینِگی، شکوفایی فردی و … میشود. «من، من هستم و دیگری، دیگری است.» مرزهای «من» بودن و «دیگری» بودن به نظر شفاف و روشن میآید. ما هرگز ادعا نمیکنیم که دیگری هستیم وگرنه ممکن است ما را مجنون یا کلاهبردار بدانند. این دقیقاً وضعیتی است که حسین سبزیان دچار آن شده.
حسین سبزیان عاشق محسن مخملباف است. او میداند که محسن مخملباف نیست. مثل روانپریشانی نیست که خودشان را ناپلئون یا مسیح میدانند و به باورشان شکی ندارند. به همین دلیل است که فرض جنون برای او رد میشود و همه به او به چشم یک کلاهبردار نگاه میکنند. همه، اما نه عباس کیارستمی.
این که فردی خود را فردی دیگر بپندارد یادآور ژانری مهم در ادبیات و سینما به نام ژانر همزاد است. در این ژانر، اما تفاوتی وجود دارد: «من، دیگری هستم» به «دیگری من است» تبدیل شده است. برای مثال در فیلم دانشجوی پراگ اثر هانز هاینتس اورس سروکلۀ مردی پیدا میشود که کاملاً شبیه به «بالدین»، شخصیت اصلی فیلم است. همین حالت در رمان همزاد داستایوفسکی و بسیاری از آثار دیگر مشاهده میشود[1]. با این حال، «من دیگری هستم» نیز در ادبیات و سینما دارای سابقه است. یکی از داستانهای کتاب عزاداران بیل اثر غلامحسین ساعدی که با ساخت فیلم گاو داریوش مهرجویی به سینما راه پیدا کرد از همین نوع است: جایی که «مشد حسن» میگوید: «من مشد حسن نیستم، من گاو مشد حسنم.» همینطور در فیلم کاگهموشا اثر کوروساوا دزدی که شبیه به پادشاه مقتدر پیشین است جای او را پس از مرگ…