چاپ شده در مجله داستان شیراز- شماره 22- زمستان 1401
اگرچه بسیاری از پژوهشگران به طور متقاعدکنندهای استدلال کردهاند که استفاده از شیوههای روانشناختی میتواند به فهم فرهنگ عامه[1] کمک کند (جونز[2] 1971، روهایم[3] 1952، بتلهایم[4] 1976، دوندس[5] 1987 و 1989)، این واقعیت که مطالعه پدیدههای فرهنگ عامه میتواند به فهم بهتر بیماران روانکاوی و روانشناسی فردی در کل کمک کند کمتر آشنا به نظر میرسد اگرچه ایده جدیدی نیست.
بااینحال یکلحظه تأمل نشان میدهد که استفاده از مطالعه فرهنگ عامه جهت روشنکردن ذهن اشخاص ابداً جدید نیست، اگرچه همواره چنین تشخیصی داده نمیشود. این ابزار قدرتمند برای اولینبار توسط فروید در طول خودکاویاش در 1897 استفاده شد (ماسون[6] 1985؛ آنزیو[7] 1986 را ببینید)، هنگامی که او برای اولینبار متوجه شد که اسطوره باستانی ادیپ[8] تااندازهای توسط تجربیات جهانی رخداده در دوران رشد کودکی تعیین شده است، و این که فهم اسطوره میتواند به او در درک بهتر افراد کمک کند. بنابراین، عقده ادیپ مشهور اولین مثال از شیوه کاربست فرهنگ عامه در روانکاوی بود. فروید یکی از جنبههای مهم جاذبه جهانی اسطوره و یکی از جنبههای مهم و جهانی تجارب کودکی را در یک مرحله ساده فهمید.
در آنچه در ادامه میآید، من به طور مشابهی به یک افسانه آشنا، افسانه خونآشام اروپایی[9]، از همان چشمانداز دوگانه خواهم پرداخت؛ یعنی دو پرسش مکمل را مطرح میکنم و تا حدی به آنها پاسخ خواهم داد:
1) از مطالعه افسانه خونآشام در مورد روانشناسی فردی چه چیزی میتوانیم بیاموزیم؟ و
2) چگونه مطالعه روانشناسی فردی میتواند در درک بهتر این افسانه به ما کمک کند؟
افسانه خونآشام و برخی کاربردها برای روانشناسی
افسانهها
اسطورهشناسی[10] مرتبط با خونآشامها از قرونوسطی یا حتی زودتر در اروپا وجود داشته است. تأکید بر جنبههای ویژه تعاریف این مخلوقات افسانهای موجب شده که خونآشام در افسانههای قومی تاریخچه ثبت شدهای داشته باشد (مک کولی[11] 1964: 440). بااینحال معمولاً متخصصان فرهنگ عامه غربی (باربر[12] 1988) باورهای خونآشام و فعالیتهای ضد خونآشام متعلق به دوره تاریخ اروپا از قرونوسطی تا زمان حاضر را مطالعه میکنند. در میان این پژوهشگران، برخی تغییر ناگهانی در ماهیت فرهنگ عامه خونآشام…